اردیبهشت ماه

چه اسفندها...آه چه اسفندها دود کردیم برای تو ای روز اردیبهشتی...

سالگرد...

او گفت: خانم میرلا هرگز نمی تواندخیلی خوشبخت باشد چون دختر فهمیده ای ست!

من لبخند زدم و گفتم در بیست سالگی همه فهمیده هستند ولی وقتی سالها گذشت آن وقت با گذشت زمان دیگر فهم و شعور هم از بین می رود ولی شاید در عوض انسان یاد می گیرد چطور خوشبخت باشد...*

* برگرفته از کتاب دفترچه ممنوع اثر آلبا دسس پدس.

پ.ن (١): امروز از بیست سالگی به قدر یک سال کامل فاصله گرفتم ای کاش کم کم بفهمم چطور باید خوشبخت بود!

پ.ن (٢): انسان موجود عجیبی ست وقتی نزدیک شدن عزیزترین کسانش را به مرگ تبریک می کوید!

 

   + اردیبهشتی ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

...

بعضی وقتها با یک اتفاق هرچند کوچک دلم می شکند، بد می شکند!

پ.ن: به آغوشت احتیاج دارم

       بیشتر از هر وقت دیگری...

      هیچ صدایم را می شنوی خدا؟...

   + اردیبهشتی ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

انَ معَ الیسرِ عسرا!!*

خیلی سخت است که از ترست نتوانی از چیزی لذت ببری! ترس از دست دادن، ترسی که از وقتی یادم می آید با من بوده، از وقتی که معنی دوست داشتن و وابسته شدن را فهمیدم تا جایی که وقتی شش ساله بودم محبوب ترین عروسکم را از ترس اینکه بمیرد خودم با دستهای خودم چال کردم و هنوز هم که هنوز است دلم می خواهد برگردم به آن خانه و خاک باغچه را زیر و رو کنم، پیدایش کنم و ازش معذرت بخواهم، آخر فکر اینکه یک شب بخوابم و وقتی بیدار شوم ببینم مرده رهایم نمی کرد!

این احساس همیشه با من است همین عید امسال بعد از اینکه فهمیدم چقدر به ماهی قرمزهای کوچولو موچولو ( با تلفظ خواهر زاده ام بخوانید!) عادت کرده ام بعد از اینکه مادرم در حالی که از خنده ریسه می رفت به خاله ام گفت که من غذا دادن به ماهی ها را یک ساعت طول می دهم و باهاشان حرف می زنم، همش خواب میدیم که مرده اند آخر سر هم مردند هر پنج تاشان با هم و من به خودم قول دادم و به اهالی خانه هشدار که دیگر ماهی پایش! را توی این خانه نمی گذارد!

ترس از دست دادن همیشه با من است هرچقدر در طول روز بیشتر خوش باشم شبش بیشتر ناراحتم چون حسی بسیار قویتر از تمام حسهای دنیا به من می گوید همه اش از دست خواهد رفت وقتی با دوستانم یک روز خوب را می گذرانیم من یک شب بد را خواهم گذراند در عوض روزی که خیلی روز گندی بوده باشد شب راحت ترین خواب دنیا را خواهم داشت!

ترس از دست دادن همیشه با من است حتی وقتی پدرم کاری می کند که برای هزارمین بار حس می کنم عاشقش هستم فورا به لحظه ای فکر می کنم که بمیرد!

حس از دست دادن همیشه با من است حتی در مورد احساسات دیگران ، مثلا وقتی یکی از دوستانم از کسی که عاشقش شده با هیجان حرف می زند یک چیزی در وجودم می گوید به زودی از دستش خواهد داد!

 و هزاران دلیل دیگر که به من ثابت می کند ترس از دست دادن همیشه با من است انقدر که نمی گذارد از هیچ چیز خوشحال کننده ای به قدر خودش لذت ببرم حسی که باعث می شود همیشه امادگی از دست دادن همه چیز را داشته باشم! حسی که باعث می شود وابسته نشوم تا جایی که بتوانم! تا انجا که برای وابسته نشدن سریالی که میدانم تمام می شود وقتی یک قسمتش را از دست می دهم به عمد موقع تکرارش در خانه نمی مانم!

 ترس مضخرف از دست دادن حتی از ترس از تاریکی هم بدتر است...

* حتما خدا من را برای تحریف این آیه و برای اینکه به قدر خودش خوشبین نبوده ام می بخشد!

پ.ن بی ربط: کتابهای محمد مسعود را خوانده اید؟ نه؟ خب بخوانید دیگر، مخصوصا گلهایی که در جهنم می رویند، البته برای خوب بودن بیست صفحه پایانی قول نمی دهم چون خودم از دیشب تا حالا 118 صفحه اش را بیشتر نخوانده ام!

پ.ن بی ربط تر: همه فعل هایم ماضی اند

                      ماضی بعید

                     ماضی خیلی خیلی بعید

                    دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...

 

   + اردیبهشتی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

لطفا شورش را درنیاورید!

با سلام و عرض ادب خدمت تمام عناصر اناث فامیل، دوستان و اطرافیان اعم از خواهر، دختر خاله، دختر عمه های عزیز و همه دیگران!

بنده کمترین می خواهم اینجا درباره مسئله ای که ذهن اینجانب را به خودش مشغول کرده صحبت کنم و برای این کار باید به کمی عقب برگردم:

تا چند وقت پیش (یعنی چیزی در حدود پنج یا شش سال پیش) که ما نوجوانی بیش نبودیم یکی از دغدغه های اصلیمان ظلم رفته بر زنان بود( از به کار بردن کلمه نا بجا و غلط نسوان خودداری می کنم، خودداری کنید!) و دائم فکر می کردیم اگر مردان حقوقی که برای خودشان قائل بودند برای جماعت مونث اطرافشان به ویژه همسرشان قائل می شدند دنیا چقدر جای بهتری بود و در همین راستا فکر می کردم دختران باید برای احقاق حقوقشان مبارزه کنند حتی یکبار که از پدرم پرسیدم چگونه یک زن می تواند در زندگی زناشویی از حقوق برابر با شوهرش برخوردار باشد، پدرم که فکر می کنم در آن وقت زیاد حوصله مرا نداشت گفت: از طریق شرایط ضمن عقد و دوباره سرش را کرد توی کتابش( و من چقدر از همه کتابهایش نفرت داشتم!) و از آن لحظه به بعد هروقت اسم ازدواج می آمد تمام ذهن من را شرایط ضمن عقد پر می کرد و حتی یک لیست هم از این شرایط داشتم که خدای نکرده چیزی از قلم نیافتد، بعضی از موارد لیست از این قرار بود: حق تحصیل، حق اشتغال، حق مسکن، حق طلاق، حق حضانت فرزندان، حق خروج از کشور و حق تصمیم گیری در تمام مسائل شخصی!!!

یک بار که به پسرخاله ام لیست را نشان دادم گفت: آن مرد باید احمق باشه که قبول کنه حتی اگه عاشقت باشه! من هم که در عوالم مبارزه مبارزه تا پیروزی بودم گفتم: چیه پایین اومدن از تخت پادشاهی خیلی سخته!!! در این لحظه پسرخاله مان که گاهی حرف حسابی هم می زد گفت : این که پایین اومدن از تخت پادشاهی نیست این بردگیه!

و ما هم چون نمی خواستیم همسر عزیزمان برده باشد و با آنها! مثل خودشان برخورد کنیم لیست را تنها به حق طلاق و حق اشتغال کاهش دادیم( حق تحصیل را هم به این دلیل حذف کردیم که خب تحصیلاتمان را در خانه پدری تمام می کردیم و اینطوری عقدنامه بیخود شلوغ میشد!!) چند وقت پیش حق اشتغال را هم برداشتیم چون فکر کردیم بدون ذکر در عقدنامه هم توانایی احقاق این حق را داریم این شد که حق طلاق باقی ماند. خلاصه اگر نخواهم زیاده گویی کنم باید بگویم که همیشه از زنانی که دلیل انجام دادن یا در اکثر مواقع انجام ندادن کار مورد علاقه شان را عدم رضایت همسرشان عنوان می کردند (مخصوصا آنهایی که عبارت فلانی نمیذاره رو با حالتی ملوس همراه لبخند یک زن مطیع بیان می کردند) لجم می گرفت! اما جدیدا حس می کنم عده ای زن ظهور کرده اند که گوی سبقت را در امر احقاق حقوق از ما ربوده اند و دارند جور آن عده زن مستظلم* را هم می کشند و این ما را به تامل واداشته مثلا وقتی یکی از دوستانمان موبایل دوست پسرش را چک می کند می شود دختر زرنگ و حواس جمع ولی وقتی دوست دیگرمان موبایل دوست دخترش را چک می کند می شود مرد خر غیرت و شکاک و بسیار موارد دیگر که باعث شد ما سرتان را درد بیاوریم و بگوییم تعادل هم خوب چیزیست و به طور کلی آدمی همیشه باید خودش را به جای طرف مقابل بگذارد و از زاویه دید او به مسئله نگاه کند! والسلام...

* مستظلم: ظلم خواه، کسی که طلب ظلم می کند!

پ.ن (١): البته ما هنوز رگه هایی از مبارزه مبارزه تا پیروزی یا همان ای دختر با غیرت حمایت حمایت! در وجودمان هست!

پ.ن (٢):دلمان می خواهد بیشتر در این باب بحث کنیم!

پ.ن بی ربط : کتاب زندگی در پیش رو، نوشته رومن گاری را بخوانید ما که در صفحه صقحه کتاب ذوق مرگ می شدیم! ( با ترجمه لیلی گلستان باشد بهتر است)

پ.ن بی ربطتر: گفتی می آیی

                     و یاد اخبار هواشناسی افتادم

                     که لذت باران های بی هنگام را می برد

                     گفتی می آیی

                     و یاد تمام روزهایی افتادم

                     که بیهوده چتر برداشته بودم...

                                                                 مهدیه لطیفی

   + اردیبهشتی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

تنهایی خود خوانده!!!

وقتی هدفن را از گوشهایت برمی‌داری، به ساعت نگاه می‌کنی، کامپیوتر را خاموش می‌کنی، آرام می‌خزی توی رخت‌خوابت، چشمهایت را می‌بندی که بخوابی و حس می‌کنی باران آرام آرام می‌خورد به شیشه اتاقت موبایلت را بر می‌داری شروع می‌کنی به نوشتن: لازم نیست سرتو از پنجره بیاری بیرون خوب گوش کن ببین چه بارون نازی میاد، از تو اتاق هم معلومه هوا چقدر ملسه!

می‌خواهی send کنی هیچ کس به ذهنت نمی رسد، می روی به contact یکی یکی اسم ها را مرور می کنی، هیچ اسمی قلقلکت نمی دهد، back را می زنی، ذخیره اش می کنی، دوباره موبایل را می گذاری کنارت و به صدای خوردن باران به شیشه پنجره گوش می کنی!

واقعا تنها به کسی می گویند که جسدش توی خانه بوی گند بگیرد یا...؟؟؟!!!

پ.ن (1):گوشیدن موسیقی فیلم یکشنبه غم انگیز (gloomy sunday) اکیدا توصیه می شود حالا دیدن خود فیلم که جای خود دارد!

پ.ن (2):رانندگی تو خیابانهای خلوت تهران در این روزها درست حس رانندگی وسط اردیبهشت جاده چالوس را به آدم می دهد! (هرکس گفته 13 روز برای تعطیلات زیاده از طرف من بگویید: غلط کردی!! مسئولیتش با من!!)

پ.ن بی ربط : نرو لعنتی

                  این شاهزاده ای

                  که عقل از کله خرت ربوده است

                 پرواز حالیش نمی شود

                 نرو پرنده ام، که بی تو من 

                 این روزها

                 زندگی سرم نمی شود

                                                  کامران فریدی

پ.ن بی ربط تر: متن کامل شعر بالا در این مقال!! نمی گنجید خودتان بیابید و بخوانید خالی از لطف نیست!

   + اردیبهشتی ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

نوروز چیست؟وقتی تو نیستی صد رحمت به کهنه روزهای همیشگی!!!

می‌گویند عید توی دل خلق‌الله است وگرنه تقویم و این دستک دمبک‌ها! فرمالیته و قراردادیست.

برخلاف پارسال که برای عید اصلا لباس نخریدیم تا جایی که مادر بی‌نوایمان نزدیک سال تحویل به زور یک جفت جوراب نو پایمان کرد که دختر جان اول سال رخت نو شگون دارد، امسال دست تقدیر (از ریخت افتادن کفشمان، کهنه شدن مانتو هایمان و...) باعث شد چشم غره‌های اطرافین اثر کرده در این وانفسای گرانی و شلوغی عید پایمان به مراکز خرید باز شود ( مردم می‌گویند نداریم ولی خدا تومان می دهند به کفشی که یک ماه بعد عید می‌توانند یک سوم آن قیمت بخرند!!) البته خدا را شکر قبل از شروع عید همه را پوشیدیم که خدای نکرده شگون برایمان نداشته باشد و اگر هم به اصرار والده درب! منزل اقوام را به جهت صله رحم عیدانه کوبیدیم نگویند: هر هر دختره خرس گنده لباس نو پوشیده اومده عید دیدنی والا!!

ولی رخت نو و دیدن شور و اشتیاق مردم همیشه در صحنه هم عید را در قلب ما زنده نکرد، انگار پارسال بیشتر عید بود!

برخلاف پارسال که نزدیک عید اصلا از رسانه ملی مستفاد نشدیم امسال دست تقدیر (معیوب شدن pc و طولیدن تعمیر آن و نداشتن مکتوبات حسابی جهت مطالعه و از همه مهمتر فقدان الم شیطان بر پشت بام ) باعث شد ما حسابی از رسانه ملی استفاده کنیم و به طور میانگین هر 4دقیقه یکبار تبلیغات برنامه های عید را تحمل کنیم ولی این هم عید را در قلب ما زنده نکرد،انگار پارسال بیشتر عید بود!

پ.ن(1): البته از حق نخواهیم بگذریم تا پای ماهی قرمزهای کوچولو موچولو به خانه باز شد کمی عید درونمان دمید! (ایکاش می توانستید کوچولو موچولو را با لحن خواهرزاده کوچک من تصور کنید!!)

پ.ن(2): امروز مجری تلوزیون که داشت ساعت پخش سریال شبکه یک را می گفت فرمود: سریال پرطرفدار!!! چهاردیواری....(نمی دانم سریالی که هنوز پخش نشده کدام طرفدار؟؟)

پ.ن(3):ما چند روزی نبودیم خیال کردیم دنیای مجازی هم تخته کرده اند رفته اند نگو در غیاب ما هم مشغولید!!! پاک سرخورده و ناامیدمان کردید!!

پ.ن(4): این خدا هم حسابی ما را گرفته ها!!! چله زمستون سولار می کردیم از فرط آفتاب حالا دم عیدی هوا رو به سردی میره! جل الخالق!

پ.ن بی ربط:گفتی هوا خوش است و غزلخیز دز بهار

                 باریده است خنده یکریز در بهار

                 از باد نو بهار حدیث است: تن مپوش

                 باید درید جامه پرهیز در بهار

                 اما خدا نیاورد آن روز را که... آه

                 گیرد دلی بهانه پاییز در بهار

                 بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟

                 چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار!

                                                             مهدی سیار

   + اردیبهشتی ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

گیتاره؟؟!!

یک جای دنج که به تازگی کشفش کرده ام نشسته ام و به قول دوستان دلنگ دلنگ می کنم و در باز است که پسر بچه می آید تو، اول از دیدنم آنچنان جا می خورد که انگار مشغول صرف عصرانه با یک دایناسور غول پیکر هستم کمی که از ایستادنش می گذرد حس می کنم اگر واکنشی نشان ندهم نه تنها بی ادبی به او که به کودکانگی خودم خواهد بود پس سرم را بلند می کنم و یک لبخند کشدار تحویلش می دهم ( دوستان خواننده ای که من را می شناسند می دانند چگونه لبخندی منظور نگارنده است!!) و از آنجایی که کودک مقابلم پسر بود و این جنس هم که از سه سال تا هفتاد سال واکنششان به لبخند یک چیز است : پررویی!! جلوتر می آید و می پرسد: خاله این گیتاره؟!!!

یک لبخند دیگر از نوع فوق الذکر می زنم و می گویم: نه عزیزم این سه تاره!

صورتش مثل کلم پخته جمع می شود و می پرسد: یه جور گیتاره؟؟

این بار لبخند هست ولی نه به صورت قبل: نه عزیز دلم، گفتم که این سه تاره یه جور سازه مثل همون گیتار ولی...

انگار اصلا به حرف من گوش نمی کند : اسم دیگه شه؟

-اسم دیگه چی؟

-گیتار دیگه!!!!

می خواهم توضیح بدهم ولی جوری با اطمینان به اینکه این گیتار است به ساز نگاه می کند که پشیمان می شوم در ضمن اضافه می کند : پسر خاله ما هم گیتار می زنه!!

دارم با خودم می گویم برای همین است که اینقدر با گیتار آشنایی لابد پسر خالت هم ساکسیفون می زنه تو فکر می کنی اون هم گیتاره! که مادرش می رسد، پسرک به سمت مادرش می دود و می گوید: مامان ببین خانومه گیتار می زنه!!

 مادرش نگاهم می کند، می خواهم بابت این آموزش غلط از مادرش عذر خواهی کنم که رو می کند به دلبندش و می گوید: آره مامان جون تو هم بزرگ شدی می گم بابات برات گیتار بخره حالا باید درس بخونی!!!!!( حتما در درس موفق می شود کودک با هوش!)

سرم را پایین می اندازم و گیتارم را تمرین می کنم!

پ.ن (1): کور بشوم اگر یک کلمه از حرفهای بالا دروغ باشد، خودم هم از کسی می شنیدم باور نمی کردم جان شما!!

پ.ن (2): یک زمانی در این سیستم ما shift+space معنی نیم فاصله می داد نمی دانم چرا امشب پیدایش نمی کنم!!

پ.ن بی ربط : از پاسخ من معلمان آشفتند 

             از حنجره شان هر چه درآمد گفتند

             اما به خدا هنوز هم معتقدم

            از جاذبه تو سیبها می افتند!

پ.ن بی ربطتر: به رنگ ارغوان را دیده اید؟؟

   + اردیبهشتی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دیروز کاری کردم که تا به حال نکرده بودم...

در راستای اینکه بنده موجود بسیار برون گرایی می باشم!! (البته اگر منظورمان از برون گرا کسی باشد که زیاد حرف می زد، دوستان زیادی دارد، همه چیزش را همگان دانند و بالعکس) همیشه یک کرور آدم هرجا می روم همراهم هستند یا بهتر است بگویم هرجا یک کرور آدم می روند من هم همراهشان هستم!! اما دیروز یک اتفاق متفاوت افتاد... تنهایی بلند شدم رفتم درکه... البته نه تنهای تنها بلکه نخود هم همراهم بود و اگرچه اصلا آدم چای خوری نیستم ولی برای اینکه پز روشن فکری ام کامل بشود یک فلاسک آب جوش و چند عدد لیپتون هم بردم ...

خلاصه صبح سحر بلند شدم و برخلاف ملت که اربعین می روند عزاداری کتابها و آلات لهو و لعبم را زدم زیر بغلم و رفتم درکه، اصلا فکر نمی کردم اینقدر خوش بگذرد اینکه یک عدد آبنبات پین-پاپ بیاندازی گوشه لپت در حالیکه چوبش از دهانت زده است بیرون و دستهایت را بکنی توی جیبهایت و هیچکس هم نباشد که توی سر و کله اش بزنی،آرام آرام سر بالایی درکه را بروی بالا، هرجا عشقت کشید بنشینی بدون اینکه ١٢ نفر را راضی کنی، هر وقت دلت خواست بغض کنی بدون اینکه برای ١١ نفر توضیح بدهی، به هر جا دلت خواست زل بزنی و شعر بخوانی بدون اینکه ١٠ نفر با خودشان بگویند باز این رفت توی جو و هرساعتی هم که دلت خواست برگردی بدون اینکه ٩ نفر بگویند نه تازه نشستیم و هیچ دو نفری هم اطرافت نباشند که حرکات عاشقانه شان روی اعصابت باشد و خلاصه کلی دلیل دیگر برای اینکه از تنهایی کوه آمدنت ذوق مرگ شوی و همش توی دلت بگویی این درون گرایی هم عجب عالمی داردها درحالیکه یک نفر توی گوشت می خواند : باز آی که تا به خود نیازم بینی... بیداری شبهای درازم بینی... نی نی غلطم که خود فراق تو مرا... کی زنده رها کند که بازم بینی... و کلی کلی دلت باز شود!

پ.ن(١): با عرض پوزش از تمام دوستانی که بعد از خواندن این پست اس ام اس می زنند: حالا دیگه برای خودت تنهایی میری کوه نکبت؟؟!!! (نکبت فحشی است که احتمالا نثار بنده می شود نه اسم کوه!!)

پ.ن(٢): نخود عروسکی است نخودی رنگ، ١۵ سانتی با سری بسیار بزرکتر از بدنش که یک جورهایی حکم آقای ویلسونِ تام هنکس در فیلم جدا افتاده را برای من دارد!

پ.ن(٣): از بس دیروز بهم خوش گذشت دارم با خودم می گویم یک سفر هم تنهایی بروم که روح برون گرایم بلند داد می زند: خفه شو!!!

پ.ن(۴): قابل توجه پرسپولیسی های عزیز و بعضا به صورت نادر تمیز: همیشه شعبون یه بارم رمضون!!

   + اردیبهشتی ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()